تبليغاتX
(¯´v´¯) دلواپس شادمانی تو هستم عزیزم...
سلام ! حال من خوب است ، اما تو باور نكن ...

 

اگه عشقت کورم کنه و دنیا رو نبینم مهم نیست ... حس بودنت قشنگتر از دیدن دنیاست 

 

 حتي اگه سالها بگذره

حتي اگه همه چي تموم شده باشه

حتي اگه ديگه برات ارزشي نداشته باشم

حتي اگه بهم فحش بدي

حتي اگه روزانه با هزار نفر باشي

حتي اگه خوردم کني

حتي اگه صداي شکستنم را بشنوي ولي بخندي

حتي اگه دوستم نداشته باشي

حتي اگه دوستش داشته باشي

حتي اگه بري

حتي اگه همش بهم بخندي

حتي اگه صدام را فراموش کني

حتي اگه نگاهم را از ياد ببري

حتي اگه گرمي دستانم را فراموش کني

حتي اگه خاطره ها را پاک کني

باز هم من تا ابد براي تو ميمانم

و از اين انتظار لذت ميبرم ...

و من همچنان نفرین شده راه عشق باقی خواهم ماند ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 13:58  توسط الناز | 

 

 

اينجا شب است ٬ يک شب نوئل . در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند . نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، به زحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو دورم ، خيلی دور ، اما چشمانم کور باد اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمانم دور کنم .

تصوير تو آنجا روی ميز هست ، تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست ، اما تو کجايی ؟ آنجا در پاريس بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی ، اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بينم.

شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده . شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد ٬ در گوشه ای بنشين نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا ده .

من پدر تو هستم ٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم ، قصه زيبای خفته در جنگل ٬ قصه اژدهای بيدار در صحرا ٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد ٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو ، من در رويای دخترم خفته ام ، رويا می ديدم ژرالدين ٬ رويا .

رويای فردای تو ، رويای امروز تو ، دختری می ديدم به روی صحنه ، فرشته ای می ديدم به روی آسمان که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند : دختره رو را می بينی ؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته ؟ چارلی ، آره من چارلی هستم ، من دلقک پيری بيش نيستم . امروز نوبت تو است ، برقص ، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی ، این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدنهای تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد ، برو ، آنجا برو اما گاهی نیز به روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن .

زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی از اینان بودم ژرالدین و در آن شبها در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو  که تو با لالایی قصه های من به خواب میرفتی و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم و ضربان قلبت را می شمردم .

در آن شبهای دور بس قصه ها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفتم ، اين داستانی شنيدنی است ‌: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد . اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام و از اينها بيشتر من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام . با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد !

داستان من به کار تو نمی آيد از تو حرف بزنيم ، به دنبال تو نام من است : چاپلين با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند خود گريستم.

نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون ميايی آن تحسين کنندگان ثروتمند را فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی تو جيب شوهرش بگذار ، به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام فقط اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا قبول کند ، اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن و دست کم روزی يکبار با خود بگو : من هم یکی از آنها هستم . تو یکی از آنها هستی ، دخترم هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه  خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیباتر از تو ، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو . آنجا از نور کور کننده نورافکن های تئآتر " شانزلیزه " خبری نیست ، نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند ؟ اعتراف کن دخترم هميشه کسانی هستند که بهتر از تو می رقصند .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم . هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو : دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ، جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را  اگر بخواهی همه جا خواهی يافت.

اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم ٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بندبازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام ، اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بندبازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند .

شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد ، آن شب این الماس ریسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند ، آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند .

دل به زر و زیور نبند زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد . اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد و او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است این را می دانم .
به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی بدن تو را نمی پوشاند ، به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت ، اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند ! برهنگی بیماری عصر ماست ، من پیرمردم و شاید حرفهای خنده دار می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره متعلق به ده سال پيش باشد . نترس این ده سال تو را پيرتر نخواهد کرد.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 19:44  توسط الناز | 

شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب

شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن

شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه :‌ دوباره لاف زدی ؟؟

شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند

شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر

شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت

شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند

شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف

شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن و پول تاکسیشونو در بیارن

شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن : به ما چه ، مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن

شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری

شهر هرت جایی است که موسیقی حرام است حرام

شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن

شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه

شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی

شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی

شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه ، ابلهانه و ... است

شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ....

شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه : نمی دونم هر چی بابام بگه

شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن

شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی ...

شهر هرت جایی است که  .......

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 17:19  توسط الناز | 

 

خیلی وقته اینجا پرسه میزنم

جای رد پاتو من نیستی و بوسه میزنم

اگه حتی تو جوابمو ندی

من بازم با عکس تو حرف میزنم

تسلیت قلب صبورم

دیگه اون دوست نداره

سهم اون یه عشق تازه

سهم تو طناب داره

بسه اشکاتو نگه دار

غم تو یکی دوتا نیست

 

نیستش
نمیدونم کجاست
چه میکنه

ولی میدونم که ندارمش
هیچ وقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نمیخواستم که تورو تو گم ترینه آرزوهام ببینم
نمیخواستم که بی تو به دیوارا بگم
هنوزم دوستت دارم
آخه تو هول و ولای پریشونیا تورو نداشتم
تو گیر و دار
دلتو هیچ
حالمون خوش
ای بی مروت
دیگه دلی میمونه که جور دل کبوتر بطپه که با شما از جون زندگیش بگه؟
بگه که هنوز زنده ست...
هنوز زنده ست...
هنوز زنده ست...
هنوز زنده ست...
هنوز زنده ست...

اگه صدا صدای منه
نفس اگه نفس تو
بذار که اون خوش غیرتاش بدونن

که دل
دل نیست
دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

 

 

چقدر امروز من شکسته ام ... می خوام از دست تو بگريم تا برسم به اوج ابرا ... دیگه حتی چشمامم کم آوردن توی این هجوم اشکا ...

می دونی ؟! راحته مردن ... اما وقتی موندی دیگه تو باید بجنگی ...

چرا حتی لحظه ها سنگین شدن ؟! همون دقایقی که با تو حتی یه لحظه هم نبودن ...

سینه ی سنگین و پر غصه ی من ... پر بغضه ... تو کجا و دستای خالی و سرد من کجا ...

بیا ! کوچه ی این دل تنگه اما خالی از صدای پات ... سرده اما منتظر برای هرم گرمای نفسهات ...

کاش می شد فقط خوبی ها و لحظه های خوب و پرخاطره با تو بمونه تو خاطرم ...

اگه کوچت بی صدا بود در عوض تا دلت بخواد گریه های من پر از فریاد بود ، من تنها من خسته ... قلبمو با هر دو دستم می ذارم سر راهت ...

یه روزی شاید بمونی با دلم ... تا از همه خستگی هام هیچی نمونه ، بدم به باد و بزنم فریاد ...

شاید که تو تا همیشه باشی پیشم ...

من تنها ، من خسته ، پر دردم ، پر غصه ...

می دونم که تو می تونی و فقط خودت می تونی دستامو تو دست بگیری ببری تا اوج ابرا ...

و من تو را به كسي هديه مي دهم ، كه از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر ...

من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسنگ راه دور ، در خشم ، در مهرباني ، در دلتنگي در هزار همهمه دنيا يكه و تنها بشناسد ...

من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم ، كه راز آفتاب گردان و تمام سخاوتهاي عاشقانة اين گل معصوم را بداند ، و ترنم دلپذير هر آهنگ ، هر نجواي كوچك ، برايش يك خاطره مشترك باشد ...

او بايد از رنگين كمان چشمان تو ، تشخيص بدهد كه امروز هواي دلت آفتابي است ، يا آن دلي كه من برايش مي ميرم ، سرد و باراني است ...

اي بهانه زنده بودنم ، تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم ، كه قلبش بعد از دو بار ديدن تو ، باز هم به ديوانگي و بي پروائي اولين نگاه من بتپد...

همانطور عاشق ...

همانطور مبهوت وقار و جمال بي مثالت …

آيا كسي پيدا خواهد شد ؟ از من عاشق تر و از من مهربانتر براي تو…

تو را سخاوتمندانه ، به خود خواهم بخشيد ...

تو را فقط و فقط به خدا ميسپارم…

تو را فقط به قلب عاشقم هديه خواهم داد ...

 

 

 

خدا نشونه شو از كي بگيرم
دارم دق مي كنم بذار بميرم
آخه هنوز دلش از جنس سنگه
هنوز دلم واسه دلتنگي تنگه

چطور دلش اومد از پا بيافتم
بهش نازك تر از گل هم نگفتم

باور ندارم منو تنها ميذاره
دلم واسه ش يه ذره شد اما ديگه نيس
لعنت به تو اي دست سرد روزگار
حالا فقط من موندم و اين چشاي خيس
هر چي به من بگي واست همون ميشم
فقط يه بار ديگه بيا دستمو بگير
اي دل صبور و بي كس من
اون نمياد ديگه پيشت بهونه نگير
حالا من موندم و همين دو تا چش گريون
موندم توي اين كوچه ها آس و پاس و حيرون
حالا من موندم تو و شب بي ستاره
منم تو و خاطره ها عشقمون مي باره
خدا ازت مي خوام يادش نيافتم
چه حرفايي كه از عشقم شنفتم
خدا اگه نمي شنوه صدامو
بهش بگو دليل گريه هامو
اوني كه گفته بود عاشق ترينه
حتي خيانتش به دل مي شينه

 

 

حالا كه نموندي
بگو از من چي ديدي
چه ساده نشستي
چه ساده پريدي
بغضمو وقت جدايي
هي نگه داشتم به سختي
حتي واسه دلخوشيم هم
دسته گل ندادي رفتي

پس بذار روي ماهتو
دم آخر نگاه كنم
سخته با خاطراتمون
با دل خون وداع كنم
وقت رفتنت نبود
خداحافظ عشق من
دلت ميشكنه يه روز
مي دوني قدر اشك من
سخته گفتنش ولي
خداحافظ عشق من

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 14:35  توسط الناز | 

 

دوباره اومدم گر چه حوصله ی گلایه هم ندارم خسته ام ...

خسته از زندگی از خواب از گریه از همه چیز حتی از تو !

ببین چقدر خسته شدم که دیگر نای شکوه هم ندارم از این تکرار از شب روز سپیده غروب همه  و همه خسته ام ...

حتی حوصله فریاد زدن هم ندارم ...

دیروز تا می توانستم برای خودم گریه کردم ، دیروز گریستم ، برای تمامی روزهایی که گرفتار ، خسته و یا عصبانی بودم ، برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم ، برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی ، بی احترامی و جدایی از خودم شده و موجب شده بود ، انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیز همان رفتار را با خودم داشته باشم ، برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد و برای تمامی کارهایی که فقط به خاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلاء روحی ، درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود ، دیروز گریستم ، چون گاهی جز گریه کاری نمی توان کرد ، دیروز گریستم ، به این خاطر که رنجیده بودم ، به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطر که من ِ رنجور راهی نداشتم جز این که در  دردی عمیق فرو روم ، زمانی که در این درد فرو می روی ، رنج تو را بیدار می کند ، دیروز گریستم ، به خاطر این که خیلی دیر شده بود و به خاطر این که وقتش رسیده بود ، دیروز گریستم ، به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم ، واقف بود ، دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم ، حال بسیار بدی داشتم ، اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم ، چرا که دیروز به خاطر همه چیز گریستم ...

اما تو چی ؟ دوباره همون لبخند همیشگی روی لبان معصومت جاری و به تموم اشکای من میخندی نه ؟

اما دیگه همه چیز تموم شده حتی اشکای من !

باورت میشه از همه چیز بریدم از نفس کشیدن از اینکه وقتی از خواب بلند میشم و چشمامو باز می کنم دوباره تنهایی و تنهایی !

 

 

 

 

آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد

کاش می آمد واز دور تماشا می کرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 15:48  توسط الناز | 

 

دلم گرفته ، دلم خيلي گرفته . ديگه نمي گم خيلي تنهام . چون مي دونم برات يه حرف تكراريه . حتي براي خودم اين حرفا تكراريه . چي بگم برات ؟ از كجا برات بگم ؟ وقتي كه گوشت با منه و اما فكرت و حواست يه جاي ديگه است . چه طوري برات بگم عاشق نگاهتم وفتي تو عمق چشات يه عشق ديگه است ؟ چه طوري بهت بگم آرزوم يه لحظه داشتنته وقتي عشق شب و روزت شده يه نفر ديگه !

چه طوري بهت بگم دوستت دارم وقتي تو چشمام زل مي زني و با خجالت مي گي : اينقده دوستش دارم ! عزيزم دلم خيلي گرفته ، نه راستشو بگم دلم خيلي شكسته !

چه طوري بگم چه طوري بگم ؟ آخه من قصه عاشقي مو جز تو بايد براي كي بايد بگم ؟ نه ، نمي گم . ديگه هيچي نمي گم . دلم نمي خواد فقط برات بنويسم ، بنويسم چون مي دونم نمي خوني ، بنويسم چون مي دونم خالي مي شم . تازه مزاحم آرزوها و عاشقي هاي تو هم نيستم .

مي نويسم : عاشق نگاهتم . حتي اگه چشمات يه بار توي چشمام عشقو نبينه . حتي با اينكه مي دونم تو چشات آتيش يه عشق ديگه است .

مي نويسم : آرزوم داشتن تويه ، حتي با اينكه مي دونم يه آرزوي محاله ، حتي با اين كه مي دونم صد تا آرزو هم كه بكني اسم من تو هيچ كدومش نيست !

مي نويسم : دوستت دارم ، حتي با اينكه مي دونم دوستم نداري ، حتي با اينكه مي دونم اصلا برات مهم نيست . دوستت دارم ، آخ كاشكي دوستم داشتی . عاشقتم . عاشق چشاي بي اعتنات !

مي نويسم : دلمو بردي ، بد جوري بردي ، با اينكه مي دونم دلي كه آرزوي داشتنشو دارم نشسته توي دستاي يه دختر خوشبخت . حتي با اينكه مي دونم ديگه دلي توي سينه ات نيست .

مي نويسم : قصه عاشقي مو براي تو مي نويسم فقط براي تو ! مي نويسم كه نخوني ، كه ندوني ، كه نفهمي ، كه بهم نخندي . مي نويسم كه هيچكي ندونه . مي نويسم كه فقط خدا بدونه ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 23:36  توسط الناز | 

 

 

دوستی من و تو تا نداره ...

 

 

با یه شکلات شروع شد ...

من یه شکلات گذاشتم تو دستش اون هم یه شکلات گذاشت تو دست من ...

من بچه بودم اون هم بچه بود ... سرمو بالا کردم ، سرش رو بالا کرد ، دید که منو میشناسه

خندیدم !!! گفت : دوستیم ؟

گفتم : دوستِ دوست

گفت : تا کجا ؟

گفتم : دوستی که تا نداره !

گفت : تا مرگ

خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره !

گفت باشه : تا پس از مرگ !

گفتم : نه ! نه ! نه ! تا نداره !

گفت : قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن ، یعنی زندگی پس از مرگ.

بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم .

خندیدم و گفتم : تو براش تا هر جا که دلت میخواد یک تا بذار .

اصلا یه تـــــــــــــــــــــــــا بکش از سر این دنیا تا اون سر دنیا ! اما من اصلا براش تا نمیذارم .

نگاهم کرد ، نگاهش کردم .

باور نمیکرد ، میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه ! دوستی بدون تا رو نمیفهمید .

گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم.

گفتم : باشه تو بذار .

گفت : شکلات . هر بار که همدیگه رو میبینیم ، یه شکلات مال تو یکی مال من ! باشه ؟

گفتم : باشه .

هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من .

باز همدیگر رو نگاه میکردیم ، یعنی که دوستیم ، دوستِ دوست .

من تندی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنمو تند و تند اونو میمکیدم.

میگفت : شکمو ! تو دوست شکموی منی و شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه یه کوچولوی قشنگ .

میگفتم : بخورش ، میگفت : نه ! تموم میشه ! میخوام تموم نشه ! برای همیشه بمونه.

صندوقش پر از شکلات شده بود .

هیچ کدومشو نمیخورد . من همشو خورده بودم .

گفتم : اگه یه روز شکلاتاتو ! مورچه بخوره ، یا کِرما ، اونوقت چه کار میکنی ؟

میگفت : مواظبشون هستم ، میگفت : میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم .

و من شکلاتم رو میذاشتم تو دهنم و میگفتم : نه ! نه ! تا نداره ! دوستی که تا نداره !

یک ماه ، دو ماه ، چهار ماه ، هفت ماه ، یک سال گذشت!

من همه ی شکلاتام رو خوردم و اون همه ی شکلات هاشو نگه داشه .

اون امشب اومده تا خداحافظی کنه . میخواد بره !

بره اون دور دورا ، میگه : میرم اما زود بر میگردم ، من میدونم که میره و بر نمیگرده !

یادش رفت یک شکلات به من بده ! من که یادم نرفته .

یه شکلات گذاشتم کف دستش ، گفتم این برای خوردنه ! یه شکلات هم گذاشتم اون دستش .

این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت!

یادش رفته بود که صندوقی داره واسه شکلاتاش ! هر دوتا رو خورد !

خندیدم ، میدونستم دوستی من تا نداره ! میدونستم دوستی اون تا داره ! مثل همیشه !

خوب شد همه ی شکلات هامو خوردم ، اما اون هیچ کدومشو نخورده.

حالا با یکصندوق پر از شکلات های نخورده چه میکنه ؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 23:34  توسط الناز | 

ما اتفاقی به دنیا می یاییم ... اتفاقی عاشق میشیم ، اتفاقی همدیگرو له می کنیم ، اتفاقی همدیگرو می شکونیم

اتفاقی به همدیگه تهمت می زنیم ، اتفاقی همدیگرو می بینیم ، اتفاقی همدیگرو نمی بینیم ...

اتفاقی دروغ می گیم ، اتفاقی راست می گیم ، اتفاقی مریض می شیم ...

اتفاقی سر مسیر هم سبز می شیم ...

اتفاقی ، خیلی اتفاقی تیشه به ریشه هم می زنیم ،

خیلی اتفاقی برای هم خاطره می شیم و اتفاقی همدیگه رو تنها میذازیم

میبینی ... چه اتفاقی زندگی میکنیم... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 23:28  توسط الناز | 

 

اين متن رو تقديم مي كنم به تمام كساني كه عاشق شدند ، در عشق شكست خوردند و هيچگاه طعم بودن و در آغوش كشيدن يار را نچشيدند . با اين وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحكه تلخ زبانان گوش ندادند . اين تكه پاره اي از احساسات ، مختص من نيست . همه ما ممكنه با عمق كمتر يا بيشتر با تك تك سلولهايمان لمسش كنيم ، پس تقديم به تمام آنها كه شب هاي بي ستاره و روزهاي سردشان را با نام عشق سر كردند و اشك ریخته اند . اشكهايي كه هر قطره اش ، تكه اي از جگر زخم خورده اشان بوده . گداي محبت كه باشي ، زودتر ضربه خواهي خورد و رسم روزگار چيزي جز اين نيست . خرافه نيست . آيين چرخ فلك است . بناي دنياست . هر كجا كه باشي و هر كسي كه باشي اگر گداي محبت باشي مي روي دنبال عشق . عشق كه مي گويم نه آن عشقي كه در كوچه و بازار و خيابان و روزمرگي پيدا مي شود ، نه آن عشقي كه امروز از حريم آتشش طرفت در امان نيست و فرداي روزگار به سردي مطلق مي گرايد . آن عشقي را مي گويم كه گداي محبتش به دنبال اوست . اگر گداي محبت باشي اين آتش هيچ وقت خاموش نمي شود و عمق احساست هر روز بيش از پيش . اولش اين طوري نيست . اولش بهت سلام مي كنه . حتي جواب سلامش رو هم نمي دي . اما پافشاري مي كنه . يه خورده كه مي گذره ميگي باشه اينم مثل بقيه . كي به كيه . تو كه در دلت رو بستي . اينم مثل بقيه يه مدتي مياد و ميره . پس بي خيال . مي شيني پاي حرفاش . باهاش حرف میزنی . باهاش بيشتر آشنا ميشي و بعدش مي فهمي كه در درونش چيزي هست كه كمتر در كس ديگه اي ديدي . علاقه ات بيشتر ميشه ولي باز بي خيالي . ميگي اينم گذريه . تا اينكه تو شرايط سخت روحي بهت كمك مي كنه . در حد توانش زير پر و بالت رو ميگيره و اون وقته كه دل لامصب امونت رو مي بره . تا مياي خودت رو جمع و جور كني عاشقش ميشي . دل رو مي زني به دريا . ميگي چرا بايست احساسم رو بكشم . ميگي خودش هم كه همين رو ميگه . پس دلت خوش ميشه كه بايد بري دنبالش . بايد بري تا بهش برسي . تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسي . تا حس عشق ورزيدنت رو كه سالهاست باهاته خالي كني و در عوضش هزاران حس زيباي ديگه بگيري . نمي توني لمسش كني . نمي توني ببوسيش . نمي توني دستش رو توي دستت بگيري فقط مي توني صداش رو بشنوي و باهاش ساعت ها حرف بزنی . بعد يه مدتي مي فهمي كه كار از كارت گذشته . يه روز تابستون مي بينيش و با يه نگاه كارت رو مي سازه . با يه خنده دلت رو گرفتار مي كنه . انگار كه دوست داري بگي هيچ جاي ديگه نرو . پيشم باش واسه هميشه . شبهاي طولاني رو باهاش تا صبح حرف مي زني از پشت تلفن . دلتنگي و آغاز آوارگي . حالا چند سال گذشته و حساس تر شدي . همش از دستت فرار مي كنه . هر چي بهش ميگي دوستش داري حتي يه بارم اين حس رو تجربه نمي كني كه بهت بگه دوستت داره . اون چيزي كه حس كني قلب اونم گره خورده . انگار يه جاي كار مي لنگه ، دلت مي خواد بري پيشش . باهاش باشي شايد اوضاع عوض بشه . جون مي كني ، گرما و سرما رو تحمل مي كني ، بي خوابي ها رو ، دوريش رو ، اما انگار خدا نمي خواد كه بشه . همش گره مي ندازه ، عكسهايي كه برات فرستاده . نگاه مي كني و همين طوري اشكه كه از چشمات سرازير ميشه . مي ري جلو آينه يكي محكم مي زني تو صورتت تا شايد كمي به خودت بياي ، ولي ميدوني كه عاشق شدي . هر چي بيشتر ميگذره علاقه ات بيشتر ميشه . نه به خاطر ذات عشق ، به خاطر اينكه بيشتر مي شناسيش و مي فهمي كه آدم با انصافيه . روزها و شبها مي گذرن انگار كه توي زندوني . چوب خط مي ندازي تا تموم بشه . تا شايد بازم ببينيش . تا كابوسهاي شبونت خفه ات نكنه . تا بخواي باور كني كه مي توني بقيه عمرت را با اون باشي . چشمات خشكيده بس كه گريه كردي . نيرو و توانت رفته و حالا شده بعد يك سال انتظار ، لحظه ديدار . ميدوني داره مياد براي تو ، مياد كه سنگا رو وا بكنيم . مياد كه بفهمه چشه و تو بازم گريه مي كني چون دلت راضي نميشه . انگار كه قراره ذوبت كنن . انگار يه چيزي بهت ميگه امسال مي ميري . پژمرده ميشي . ميشي يه آدم زار و نحيف . مثل قديما . مثل يه نوزاد كه تازه پا گرفته و راه ميره و قراره جفت پاهاش بشكنن . خودت رو دلداري مي دي و فكراي خوب مي كني . نمي دوني بگي كه چقدر دوستش داري يا نه ، مبادا كه ناراحتش كني آخه طاقت ناراحتي و غصه اش رو نداري . دلت نمياد كه بهش بگي كه هر شب با چشماي خيس به خواب رفتي . دلت نمياد بگي كه توي تموم اون حرف زدن ها حسرت خيلي چيزا رو تو دلت خفه كردي و هيچ وقت بهش نگفتي . دلت نمياد كه بگي جگرت پاره پاره شده تا برسه . تا بياد باهات حرف بزنه . دوست داري كه بهش خوش بگذره . نامرديه . نامرديه ناراحتش كني . روزها تند تند مي گذرن تا موقع حرف زدنش مي رسه . اوني كه هيچ وقت حرف نمي زده و همش ميگفته سر فرصت . اما وقتي حرف ميزنه كمرت مي شكنه . سنگيني حسهاي اين مدت لهت مي كنه . جلوي گريه ات رو مي گيري و روت رو بر مي گردوني مبادا كه بخواد خيسي چشمهات رو ببينه . تو مي فهمي چيزي رو كه حتي فكرش رو نمي كردي . بناي عشق گذاشتن روي خرابه هاي محبت ديگري كار درستي نيست . اون وقت يه شب انقدر هق هق گريه مي كني كه نفست بالا نمي آد . نشستن گوشه اتاق و گريه كردن . دنيا بي رنگ تر از گذشته اما بايد خودت رو جمع و جور كني . حالا ديگه مي دوني نميشه بهش گفت كه چند بار شد وقتي باهاش حرف می زدی غذا رو به زور قورت مي دادي چونكه بغضي توي گلوت گير كرده بود . حالا ديگه مي دوني نمي توني بهش بگي كه اگر هزار بار گفتي دوستش داري ، از ته دلت گفتي و يه بار نشنيدي كه عاشقانه صدات كنه . حالا مي دوني نميشه بهش گفت گريه هر شب يعني چي . دلت نمي خواد با اين حرفا ناراحتش كني . نمي توني بهش بگي چه حسيه وقتي كه انگار با يه چاقو جگرت رو خراش مي دن و انقدر حالت خراب ميشه كه نمي توني حتي يك قدم راه بري . خيلي حرفا رو بايد بخوري و هيچي نگي . خونابه خوردن و ساكت بودن. دوستات به اين بچه بازي ها مي خندن . دوستات تركت مي كنن. دوستات خيلي حرفا مي زنن اما تو مي دوني كه دردت چه . دردت عاشقي نيست . دردت از بي وفايي نيست . دردت از گدايي محبته . تو موندي و انزواي چهارديواري اتاق و يك آيينه كه هر روز مي توني سفيد شدن موهات رو ببيني . دلخوشيت ميشه عكساش و نامه هاش توي مدت آشناييتون . تمام حرفهایی که با هم زدین ، هر چيزي كه نشوني از بوي تنش رو داره .

يه روز صبح پا ميشي ، ميري جلوي آينه و خودت رو مي بيني . رنجور شدي ، لاغر و نحيف ، شكسته و خموده ، حالا مدتهاست كه گذشته . بهت زنگ مي زنه اما روحت مرده . قلبت مرده . ديگه نمي تپه . براي هيچ كس نمي تپه . با صداي هميشگيش كه لطافت داره بهت ميگه حالت چطوره و تو بايد مثل ديگران به او هم دروغ بگي . بايد بهش بگي من خوبم و همه چيز رو به راهه . وقتي كه تلفن رو قطع مي كني دفترچه خاطراتت رو باز مي كني و در آخرين برگش مي نويسي اين منم دلقك خنده به لب روزگار ، اما دلي نحيف دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 18:38  توسط الناز | 

 

اون طور منو نگاه نكن
دست توي دست من بذار
برو يه وقت مريض ميشي
بغضت رو هي نگه ندار
فدات بشم فدات بشم فدات بشم بذار برو
محاله باورش كه من ديگه نمي بينم تو رو
صدات مي لرزه عشق من
اسمم رو هي صدا نكن
طناب و دور گردنم
بنداز ديگه نگام نكن
بميرم واسه بغض تو
فكر منو نكن برو
دل و اسير من نكن
اگه دوستم داري برو
تو رو خدا گريه نكن
تصميم آخرو بگير
چهارپايه رو بكش برو
چهارپايه دستاشو بگير
با دست عاشقت بذار
طنابو دور گردنم
مي خوام فقط ادا كنم
حقي كه مونده گردنم
حقي كه مونده گردنم

من بشكنم برنجم
فداي تار موهات
مهم تويي نرنجي
برس به آرزوهات
مواظب خودت باش
با قلب من چه كردي
دلواپسم نباشم
به اشك كي بخندي
اگر سراغمو گرفت
بگين نشونه اي نذاشت
بگين از اينجا رفته و
چاره ي ديگه اي نداشت
اگر سراغمو گرفت
اين نامه رو بهش بدين
بگين كه جا گذاشته بود
پرسيد كجا هيچي نگين
اگه بازم پرسيد ازم
اگه نكردش اشکاشو پاک
چاره اي نيست بهش بگين
فلاني رفته زير خاك

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 18:35  توسط الناز | 

 

 

هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته
هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته
هیچکی نمی مونه تا با من تووی راهم همسفر شه
آخه میترسه که با من, با دلِ من در به در شده

هیچکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه
چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه
هیچکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته
هیچکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 18:31  توسط الناز | 

 

 

بي وفا عشق من
به خدا اشك من
مي مونه رو گونه م
تا بيايي پيش من
رفتي و بعد تو
چه زجري كشيدم
هنوز تار موت و
به دنيا نمي دم
تو رو به خاطراتمون
تو منو بي خبر نذار
تو رو به اشكمون قسم
منو چشم به در نذار
باشه ميرم از پيشت
خداحافظ عشق من
ببخش روي نامه هام
باز چكيده اشك من
دل موندني نبود
خداحافظ عشق من
حالا كه نموندي
بگو از من چي ديدي
چه ساده نشستي
چه ساده پريدي
بغضمو وقت جدايي
هي نگه داشتم به سختي
حتي واسه دلخوشيم هم
دست تكون ندادي رفتي
پس بذار روي ماهتو
دم آخر نگاه كنم
سخته با خاطراتمون
با دل خون وداع كنم
وقت رفتنت نبود
خداحافظ عشق من
دلت ميشكنه يه روز
مي دوني قدر اشك من
سخته گفتنش ولي
خداحافظ عشق من

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 18:25  توسط الناز | 
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دله من واسه جسم خستم
منی که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم
که بازم با چشمایه کورم به راهت بشینم
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 18:8  توسط الناز | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من عاشق هيچ كس نيستم. من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خيره شدن به غروب. من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توي آب و گوش كردن به صداي دلنشين موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلاشان. عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان. من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنير و سبزي... آه كه چه حالي دارد. ميتونم عاشق بشم وقتي باران مي بارد. عاشق دلباختن با يك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض هاي خفته ام. عاشق بوسيدنم. عاشق گريستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل هاي شكسته ام. عاشق نگاه خيره به ديوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيال هستم. من عاشق سادگي شعرهاي سهرابم و عاشق غناي حافظ. من عاشق صداي مادرم هستم. عاشق آرامشي كه به من مي بخشد. عاشق موسيقي ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزي من خواهم نواخت. غم هاي دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشيد. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زير پاي يك عاشق دل شكسته ام. شايد اين برگ ها هم تابع دل اوست!.... در آخر اينکه من همراه غروب عاشق مي شوم و همه طول شب را عاشق مي مانم. به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم. از احساس خوب عاشق بودن. من عاشق اين احساسم..... فقط همين

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 15:59  توسط الناز | 

سلام
میخواهم دروغ بگویم
آنقدر دروغ
که حالت خراب شود
انقدر خوبم
که چشمانم خیال ستاره دیدن راهم ندارد
انقدر خوب
که دستانم خیال پرواز
پاهایم خیال لمس امواج
و گوشهایم خیال شنیدن اواز
اری چشمانم خیال ستاره چیدن را هم ندارد
حالا میخواهم باز راستش را نگویم
بگویم خوبم
مثل خودم
خوبم مثل برادرم
مثل مادرم
و مثل ...باز هم خودم
خوبم
انقدر خوب
که چشمانم میخندد
لبانم میخندد
پاهایم میخندد
و قلبم مگر میشود بمیرد؟!
ببخشید
اگر کمی از دروغهایم راست شد
دیگر سعی میکنم دروغم دروغ باشد
دروغ دروغ!! راستی
تا یادم نرفت بگویم
من کسی رادارم که برایم شعر میخواند
کسی که برایم اواز میشنود
برایم غصه میخورد
یا شاید کسی که برایم گریه میکند
اری کسی که برایم گریه....
نه شاید برایم می خندد
یا گریه...
نمیدانم
کسی که هم میخندد و هم گریه میکند
و من چقدر خیالم اسوده است
از زمینی که کنا رم نشسته
از اسمانی که بر بالینم ایستاده
و.....
میخواهم از این هم بزرگتر دروغ بگویم
من از ترانه شب خورده این همه باران هرگز نمی ترسم
و انقدر خوبم
که چشمانم خیال پرواز را هم فراموش کرده است
خسته شدم
میخواهم راستش را بگویم
دارم از غصه می میرم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 15:56  توسط الناز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من همان اندازه
دلواپس شادمانی توام
که تو
دلواپس شادمانی من
اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی
من هم آسوده خاطر نخواهم بود.

نوشته های پیشین
هفته سوم مهر 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
پیوندها
مرداب خیال (حسین جون)
سکوت تلخ
تنهاترین تنها (سعید , حامد)
عشق یعنی
مسافر شهر غم
تسلیت قلب صبورم ( کامران)
گل یخ
سکوتی پر راز (امیر)
گلناز
قرن سنگی(امید)
فاصله (ماهک)
جملات عارفانه , عاشقانه(حسین)
ღ♥ღسفیر عشق ღ♥ღ
اشک مهتاب (پریسا)
ایران من (آرزو)
عشقانه های آبی بهار
رسول
" هواداران کامران وهومن"
عاشقانه برای تو می نویسم ( فریباو برنا)
می نویسم به یاد گذشته (صادق)
یک ترانه ی عاشقانه (بهزاد)
عاشقونه باحال
عشق یعنی ...
دست نوشته های آبجی و داداش
XXX باهالطرین وبلاگ یه لوتیXXX
***سرزمين بهترينها ( عكس مطلب عاشقانه درآمد ) ***
دوستت دارم ای دوست
crazy wise
.::مطالب فوق تخصصی کامپیوتر و موبایل::.
به من نگاه کن هواتو همه جوره دارم
تنهایی و شب و سکوت (فریده جون)
(`•.¸ B£â§†êR¸.•´)
دوستت دارم
عکس عکس عکس
کامران وهومن(شیدا)
همه با هم ....
غریبی آشنا
ღ♥ღتنها عشق منღ♥ღ
ღ♥ღ به نام تك صليب كليساي عشق ღ♥ღ
افسونگر عشق
"بزرگترين مرجع دانلود در ايران"
پویا و مهرناز
دل نوشته هاي يه عاشق
ღ♥ღعکس های عاشقانهღ♥ღ
همه با هم ....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ